ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳ : توسط : یکی

به خدا می کوشم تا يادگاری هايت را گم نکنم

نمی گويم دوست دارم ، يا عشقت را به بار نشانده ام

خورشيد پشت پنجره پيدا می شود

زندگی با صدايی به دلپذيری نهر کوچکی مرا به خود می خواند

و حس می کنم می توانم تمام کسانی را

که در شکستنمان کوشيده اند ، ببخشم

زيباييت در همه مکان هاست

و همه زمان هايی که  ما- با هم - از دل روزگاران تلخ

گلچين کرديم

ديگر نمی خواهم به راهت بياورم تا اعتنايم کنی

انديشه ای در سرم نيست

نه ديگر نامت را در نيايش هايم فرياد می کنم

نه سر آن دارم که بند بر پايت نهم

تنها به خاطر تو زندگی می کنم

بی سودای اينکه :

لايق اين همه هستی يا نه ....