دست نوشته های یک زن مبتلا به آلزایمر !
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸  

به نام الله .

 

 

مدت ها است که چیزی ننوشتم ، مدت هاست که یه لحظه هم تنها نیستم ! نمی ذارن که تنها باشم . نمی ذارن که برای یه لحظه هم که شده بشینم و فکر کنم ! به این که چی شد که این طوری شد ؟ اصلا آخرین باری که نشستم و درست و حسابی فکر کردم یادم نمی آد ! این که پولم رو کجا سرمایه گذاری کنم و چقدر سود بدست می آرم ! این که برای کی چی سوغاتی بخرم  و اینکه برای نهار چی بپزم ! خیلی سخته ! مدت هاست که هیچ تصمیمی رو نگرفتم ! حتی این که رژ ی رو بزنم و کدوم یکی از سرویس های طلام رو بندازم ! می گن تو حواس نداری ! طلاهات رو بر می داری و می بری یه جایی می ذاری و بعد یادت نمی آد کجا گذاشتی و گم و گورشون می کنی ! می گن می شه مثل اون سری که 2 کیلو طلات رو گم کردی ! راستش من که هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمی آد . و نمی خوام که باور کنم که دارم حواس پرت می شم ! چند روز پیش یواشکی شنیدم که دخترم می گفت که دکتر گفته تا یکی دو سال دیگه هیچ کدوم از کارهای شخصی ش رو نمی تونه خودش به تنهایی انجام بده . داشتم دیونه می شدم ! از اون روز تا حالا همش دارم حواسم رو جمع می کنم که اونا بفهمن من حواس پرت نیستم و چیزی رو فراموش نمی کنم ! در ضمن مگه خودشون دچار حواس پرتی نمی شن ، خب این یه امر عادی یه ! چند روز پیش دخترم زنگ زده بود خونه . گوشی رو برداشتم می گه سلام مامی . خب من اولش نشناختمش . فکرم یه جای دیگه بود ، داشتم قبلش به یه چیز دیگه فکر می کردم ! دیدم داره گریه می کنه و با اشک می گه مامان من ثریام ... مامان دیگه من رو هم نمی شناسی ! آخه آدم مگه می شه بچه ش رو نشناسه ! من ممکنه یادم بره شیر گاز رو ببندم ، ممکنه 5 ساعت شیر آب رو باز بذارم ، ممکنه یادم بره که قرار بود واسه صبحونه نیمرو بخورم و بوی دود و سوختنی تموم خونه رو بگیره و آژیر دود همسایه ها رو خبر دار کنه ، ممکنه یادم بره قرار بود واسه صبحونه نیمرو درست کنم و بعد یادم بره بردارمش و همه گاز آتیش بگیره ، ممکنه یادم بره که قرار بود صبحونه نیمرو درست کنم و بعد یادم بره بردارمش و همه جا رو دود بگیره ، ممکنه یادم بره که قرار بود نیمرو درست کنم و بعد یادم رفت بردارمش و بعد همه خونه رو دود بگیره ، ممکنه وقتی می رم  حموم یادم بره که سرم رو شستم یا نه و ده بار بشورم ، ممکنه وقتی می ریم مهمونی موقع خداحافظی گیج بشم که الان من باید برم و یا بمونم ( من میزبان بودم یا مهمان ) اما بچه هام رو هیچ وقت یادم نمی ره ! اینو می فهمین ؟ من حواس پرت نیستم !

من دلم می خواد که گواهینامه م رو بهم برگردونین ، دهترچه بانک م رو بهم برگردونین ، کلید خونه م رو بهم بدید ، من دلم می خواد که خودم واسه خودم ، تصمیم بگیرم ، من از قصد دگمه های لباس هام رو بالا پایین می بندم ، از قصد کلاهم رو پشت رو سر می کنم ، از قصد ... . چرا باور نمی کنید !

تحمل این شرایط خیلی سخت شده ! من چیزی رو فراموش نکردم ، من همه خاطرات بچگی اون ها رو یادمه ، من حاضرم بشینم مدت ها براشون از خاطرات دوران تحصیلم تعریف کنم ، از چگونگی آشنا شدن با پدرشون ... . من دلم نمی خواد مثل یه بچه من رو تر و خشکم کنن ... من دلم نمی خواد که مدام بهم گوشزد کنن که هیچ کاری رو بدون اجازه اون ها انجام ندم ... من ... من فقط می خوام تنها باشم .

من هنوز حواسم سر جاست !