.... فقط سه نقطه ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

به من بگو كه تو از تبار ياران آمده اي
بگو كه از سرزمين پاكان آمده اي
نگو كه صبحدم حرف بودن مي زني
و به ديگر نرسيده عازمي

به من بگو
بگو از بود و نبود
از رفتن و ماندن
بگو از هيچ و پوچ
حرفهاي تو ماندنيست
حرفهاي تو ستودنيست

و نپرس از غصه من
و نگو از ماتم من
كه غريبم در اين وادي پر رنگ و فريب
و نخواه جرعه اي از مي غم

راستي آيا شاهد مرگ قناري در قفس بوده اي
شاهد ريختن خون موجودي بوده اي
آه دريغا كه در اين عصر فضا
هنوزم فكر را به صلابه مي كشند
هنوزم خون را به پيمانه مي كشند

تو هم انديشه كن من مرده ام
يا هرگز به جهان نامده ام
ليك در جهان من شقايق هنوزم زنده است
چه باك اگر من نباشم او هست
چه باك من اگر عاشق نباشم
باز هم عشق هست

من با رازي نگفته مي روم
باعشقي از بند گسسته مي روم
با دلي ناشاد از ناگفته ها
من به فرداهاي گمنام مي روم

روز رفتن نيز بسان هر تلخ و شيرين كار ديگر
جزيي از جفاي اين عالم است
و رفتن با دلي خونين و بس غمناك
كه حتي سخت تر از رزم سهراب و رستم است
و سوگوارانه تر از سوگ سياوش
آه اين چگونه رفتن است ؟؟!!!



 
فقط بيا ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

نميدونم شايد من اينطوری فکر می کنم....بعضی چيزارو بايد فقط به چشمها نگاه کرد و گفت...
کاش ميشد هميشه چشمها رو داشت....من وقتی بهشون نگاه می کردم نوشتم :
وقتی دلم تنگِ.....چشمات منو ميبره به کوچه بــــاغ خاطره.....يه جای سبز....يه جای ِ خوب...يه جايی که هيچکی به جز من نمی ياد....يه جايی که فقط منم با چشات!
اون موقع ها دلم فقط تو رو می خواد..اون گردش ِ چشما رو...اون صفـــــا....اون نگاه مهربون....فقط تو رو می خواد!

اون وقتی که دلم تنگِ زياد.....خاطره هام زنده ميشه با صدات...
صدای سکوتت....منو ديوونه می کنه.....با صدای ِ سکوتِ تو بغض منم.....

وقتی که دلم تنگ ميشه....فقط نگاه تو منو می بره به اون بـــالا....شايدم به نا کجا...شايدم پشتِ هوا....شايدم همين نزديکيا......اصلا نمی دونم.....هيچی نمی دونم...راستی تو ميدونی چــــرا؟؟!!

يه لطافتی داره اون نگاه....کاش هميشه با نگات بودم...ديگه غم ِ طوفان نبود...غصه باد ِ زمستان نبود...ديگه غم برفِ خونه خراب نبود....

و کاش لبخند را نيز داشتم....

وقتی دلم تنگ ميشه..همون لبخند ِ مليح...شايدم تبسم....شايدم مثل يه غنچه ...شکفتن.....
منو می بره تا اونوره بودن...نزديکِ کلبه خواستن.....پشتِ رنگين کمونه نياز
با نگاهت...من هستم و نيستم...کاشکی نبودم..يعنی اينکه هستم، يک بودنِ پوچ..
تو منو به اونوره دنيا می بری...مهم نيست کجاست ..من نمی خوام بدونم که کجاست..من تــــــــو رو می خوام...می خوام که برام قصه بگی....از خودت بگی.....از عشق و ....
اصلا ببين، مهم نيست چی بگی...فقط بگـــــــــو........با گفتنت منم ديوونه می شم.....ساکت می شم......عـــــــــــاشق ميشم....!

بدرود...!



 
فصی سايه ، فصل باران ، باران ، باران ...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

من در رويايی دور از دسترس!
تو را بردم به فضايی که در آن ابر می گرييد!
و نگاه تر شده ات
مرا برد به ما فوق مکان
مرا برد به ماه
مرا برد به ژرفای خيال!

و تو آرام نگاه می کردی
که چرا من آنگونه پريشان
چشم بسته بودم به نگاهت!
و تو نمی دانستی که من
دلبسته بودم به نگاهت!

در آن چشمان بزرگ
و در آن لبخند ظريف
و در آن حس ــ و در آن وادی عشق
من ِ بيچاره گم شده بودم
و در دل خود می گفتم
ای کاش هرگز پيدا نشوم!



 
 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

 در نبود ِ آن نگاه،

گاهی می خواهی خاطره ها را به باد فنا بدهی...
که نه به ياد آوری و نه دلت بسوزد...

اما تجربهء يک لحظه ديدار به عــا لمی می ارزد.
و ديدار ــ واژه ای زيبا و پليد ــ پر از خالی ــ خالی تر از نفسهايم!
تنها هنگام خيره شدن چشمان ِ توست که ديدار پر مفهوم ترين ِ واژه هاست.

و من آهسته ــ آرام
در غباری تيره گون ــ در شبی سرد
به ملاقات اضداد می روم.
و آفريننده اضداد، با چشمانی تيز بين مرا جستجو می کند و من آرامتر از آبی آرام ِ بلند ــ از او دور می شوم ــ دورتر ــ و باز هم دورتر ...

خلوتگه عشق آنجاست که تو را حضوری ست و گوشه چشمی و نظر بازی يی سخت مستانه!


و خاطرات يکی پس از دگر پاک می شوند.
و من با ذهنی پاک شده به دنيايی تيره گام خواهم برداشت...

....



 
ديگه دلم تنگ شده ....
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

يه وقتايی که خيلی می خوای نيست..
می خوای روز باشه...اما شبه!
می خوای اصلا نباشی، اما هستی...
خب نمی دونم راز اين دنيا چيه...کجاست!

تــــو هم که نيستی...وقتی يادم مياد که خودم بهت ميگم..اشکالی نداره..خودمم...
من نمی دونم کجـــام؟! اصلا چرا نيستم؟ چرا هستم؟ چرا تو نيستی!؟

ديگه دلـــــم تنـــــگ شده!!!

همين!



 
اعتراض ...
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

● اعتراض به بودن و حضور نداشتن!
اعتراض به خواستن، اما نتوانستن!
اعتراض به درازای شبهای پر از تنهايی!
اعتراض به شعارهای پوشالی!
اعتراض به انتخاب دل و سکوتِ عقل!
اعتراض به تنها بودن!
اعتراض به سايه های تاريک و مبهم!
اعتراض به دلواپسی های مکرر!
اعتراض به سرود ِ آفرينش که گاه بيهوده ترين سرود ست!
اعتراض به نگاه آنچنانی!
اعتراض به واژه های داغِ که فقط گفته شدند!
اعتراض به من که نبودم!
اعتراض به آب، که گل آلوده شدست!
اعتراض به ماه که غبار آلوده شدست!
اعتراض به باد که افسار گسيخته شدست!
اعتراض به يک بادبادک که دست نخورده می ترکد!
اعتراض به درخت بيد که عاشق نشده، مجنون شده است!
اعتراض به گل شقايق، که پرپر شده است!
اعتراض به کوچ نا بهنگام مرغ مهاجر!
اعتراض به لاله، به نيلوفر، به ناز!
اعتراض به دم ِ بدون ِ بازدم!
اعتراض به لب نگشودن و حرف نزدن!
اعتراض به نيــــــــاز!

و اعتراض به جمله « به خاطر تو ... » که فقط لفظ است و دگر هيچ!
اعتراض به خــــــــو ا ب!

اعتراض به تــو!

و اعتراض به هزاران اعتراض ديگر....!

...