دست نوشته های یک زن مبتلا به آلزایمر !
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸  

به نام الله .

 

 

مدت ها است که چیزی ننوشتم ، مدت هاست که یه لحظه هم تنها نیستم ! نمی ذارن که تنها باشم . نمی ذارن که برای یه لحظه هم که شده بشینم و فکر کنم ! به این که چی شد که این طوری شد ؟ اصلا آخرین باری که نشستم و درست و حسابی فکر کردم یادم نمی آد ! این که پولم رو کجا سرمایه گذاری کنم و چقدر سود بدست می آرم ! این که برای کی چی سوغاتی بخرم  و اینکه برای نهار چی بپزم ! خیلی سخته ! مدت هاست که هیچ تصمیمی رو نگرفتم ! حتی این که رژ ی رو بزنم و کدوم یکی از سرویس های طلام رو بندازم ! می گن تو حواس نداری ! طلاهات رو بر می داری و می بری یه جایی می ذاری و بعد یادت نمی آد کجا گذاشتی و گم و گورشون می کنی ! می گن می شه مثل اون سری که 2 کیلو طلات رو گم کردی ! راستش من که هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمی آد . و نمی خوام که باور کنم که دارم حواس پرت می شم ! چند روز پیش یواشکی شنیدم که دخترم می گفت که دکتر گفته تا یکی دو سال دیگه هیچ کدوم از کارهای شخصی ش رو نمی تونه خودش به تنهایی انجام بده . داشتم دیونه می شدم ! از اون روز تا حالا همش دارم حواسم رو جمع می کنم که اونا بفهمن من حواس پرت نیستم و چیزی رو فراموش نمی کنم ! در ضمن مگه خودشون دچار حواس پرتی نمی شن ، خب این یه امر عادی یه ! چند روز پیش دخترم زنگ زده بود خونه . گوشی رو برداشتم می گه سلام مامی . خب من اولش نشناختمش . فکرم یه جای دیگه بود ، داشتم قبلش به یه چیز دیگه فکر می کردم ! دیدم داره گریه می کنه و با اشک می گه مامان من ثریام ... مامان دیگه من رو هم نمی شناسی ! آخه آدم مگه می شه بچه ش رو نشناسه ! من ممکنه یادم بره شیر گاز رو ببندم ، ممکنه 5 ساعت شیر آب رو باز بذارم ، ممکنه یادم بره که قرار بود واسه صبحونه نیمرو بخورم و بوی دود و سوختنی تموم خونه رو بگیره و آژیر دود همسایه ها رو خبر دار کنه ، ممکنه یادم بره قرار بود واسه صبحونه نیمرو درست کنم و بعد یادم بره بردارمش و همه گاز آتیش بگیره ، ممکنه یادم بره که قرار بود صبحونه نیمرو درست کنم و بعد یادم بره بردارمش و همه جا رو دود بگیره ، ممکنه یادم بره که قرار بود نیمرو درست کنم و بعد یادم رفت بردارمش و بعد همه خونه رو دود بگیره ، ممکنه وقتی می رم  حموم یادم بره که سرم رو شستم یا نه و ده بار بشورم ، ممکنه وقتی می ریم مهمونی موقع خداحافظی گیج بشم که الان من باید برم و یا بمونم ( من میزبان بودم یا مهمان ) اما بچه هام رو هیچ وقت یادم نمی ره ! اینو می فهمین ؟ من حواس پرت نیستم !

من دلم می خواد که گواهینامه م رو بهم برگردونین ، دهترچه بانک م رو بهم برگردونین ، کلید خونه م رو بهم بدید ، من دلم می خواد که خودم واسه خودم ، تصمیم بگیرم ، من از قصد دگمه های لباس هام رو بالا پایین می بندم ، از قصد کلاهم رو پشت رو سر می کنم ، از قصد ... . چرا باور نمی کنید !

تحمل این شرایط خیلی سخت شده ! من چیزی رو فراموش نکردم ، من همه خاطرات بچگی اون ها رو یادمه ، من حاضرم بشینم مدت ها براشون از خاطرات دوران تحصیلم تعریف کنم ، از چگونگی آشنا شدن با پدرشون ... . من دلم نمی خواد مثل یه بچه من رو تر و خشکم کنن ... من دلم نمی خواد که مدام بهم گوشزد کنن که هیچ کاری رو بدون اجازه اون ها انجام ندم ... من ... من فقط می خوام تنها باشم .

من هنوز حواسم سر جاست !

 



 
.... فقط سه نقطه ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

به من بگو كه تو از تبار ياران آمده اي
بگو كه از سرزمين پاكان آمده اي
نگو كه صبحدم حرف بودن مي زني
و به ديگر نرسيده عازمي

به من بگو
بگو از بود و نبود
از رفتن و ماندن
بگو از هيچ و پوچ
حرفهاي تو ماندنيست
حرفهاي تو ستودنيست

و نپرس از غصه من
و نگو از ماتم من
كه غريبم در اين وادي پر رنگ و فريب
و نخواه جرعه اي از مي غم

راستي آيا شاهد مرگ قناري در قفس بوده اي
شاهد ريختن خون موجودي بوده اي
آه دريغا كه در اين عصر فضا
هنوزم فكر را به صلابه مي كشند
هنوزم خون را به پيمانه مي كشند

تو هم انديشه كن من مرده ام
يا هرگز به جهان نامده ام
ليك در جهان من شقايق هنوزم زنده است
چه باك اگر من نباشم او هست
چه باك من اگر عاشق نباشم
باز هم عشق هست

من با رازي نگفته مي روم
باعشقي از بند گسسته مي روم
با دلي ناشاد از ناگفته ها
من به فرداهاي گمنام مي روم

روز رفتن نيز بسان هر تلخ و شيرين كار ديگر
جزيي از جفاي اين عالم است
و رفتن با دلي خونين و بس غمناك
كه حتي سخت تر از رزم سهراب و رستم است
و سوگوارانه تر از سوگ سياوش
آه اين چگونه رفتن است ؟؟!!!



 
فقط بيا ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

نميدونم شايد من اينطوری فکر می کنم....بعضی چيزارو بايد فقط به چشمها نگاه کرد و گفت...
کاش ميشد هميشه چشمها رو داشت....من وقتی بهشون نگاه می کردم نوشتم :
وقتی دلم تنگِ.....چشمات منو ميبره به کوچه بــــاغ خاطره.....يه جای سبز....يه جای ِ خوب...يه جايی که هيچکی به جز من نمی ياد....يه جايی که فقط منم با چشات!
اون موقع ها دلم فقط تو رو می خواد..اون گردش ِ چشما رو...اون صفـــــا....اون نگاه مهربون....فقط تو رو می خواد!

اون وقتی که دلم تنگِ زياد.....خاطره هام زنده ميشه با صدات...
صدای سکوتت....منو ديوونه می کنه.....با صدای ِ سکوتِ تو بغض منم.....

وقتی که دلم تنگ ميشه....فقط نگاه تو منو می بره به اون بـــالا....شايدم به نا کجا...شايدم پشتِ هوا....شايدم همين نزديکيا......اصلا نمی دونم.....هيچی نمی دونم...راستی تو ميدونی چــــرا؟؟!!

يه لطافتی داره اون نگاه....کاش هميشه با نگات بودم...ديگه غم ِ طوفان نبود...غصه باد ِ زمستان نبود...ديگه غم برفِ خونه خراب نبود....

و کاش لبخند را نيز داشتم....

وقتی دلم تنگ ميشه..همون لبخند ِ مليح...شايدم تبسم....شايدم مثل يه غنچه ...شکفتن.....
منو می بره تا اونوره بودن...نزديکِ کلبه خواستن.....پشتِ رنگين کمونه نياز
با نگاهت...من هستم و نيستم...کاشکی نبودم..يعنی اينکه هستم، يک بودنِ پوچ..
تو منو به اونوره دنيا می بری...مهم نيست کجاست ..من نمی خوام بدونم که کجاست..من تــــــــو رو می خوام...می خوام که برام قصه بگی....از خودت بگی.....از عشق و ....
اصلا ببين، مهم نيست چی بگی...فقط بگـــــــــو........با گفتنت منم ديوونه می شم.....ساکت می شم......عـــــــــــاشق ميشم....!

بدرود...!



 
فصی سايه ، فصل باران ، باران ، باران ...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

من در رويايی دور از دسترس!
تو را بردم به فضايی که در آن ابر می گرييد!
و نگاه تر شده ات
مرا برد به ما فوق مکان
مرا برد به ماه
مرا برد به ژرفای خيال!

و تو آرام نگاه می کردی
که چرا من آنگونه پريشان
چشم بسته بودم به نگاهت!
و تو نمی دانستی که من
دلبسته بودم به نگاهت!

در آن چشمان بزرگ
و در آن لبخند ظريف
و در آن حس ــ و در آن وادی عشق
من ِ بيچاره گم شده بودم
و در دل خود می گفتم
ای کاش هرگز پيدا نشوم!



 
 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

 در نبود ِ آن نگاه،

گاهی می خواهی خاطره ها را به باد فنا بدهی...
که نه به ياد آوری و نه دلت بسوزد...

اما تجربهء يک لحظه ديدار به عــا لمی می ارزد.
و ديدار ــ واژه ای زيبا و پليد ــ پر از خالی ــ خالی تر از نفسهايم!
تنها هنگام خيره شدن چشمان ِ توست که ديدار پر مفهوم ترين ِ واژه هاست.

و من آهسته ــ آرام
در غباری تيره گون ــ در شبی سرد
به ملاقات اضداد می روم.
و آفريننده اضداد، با چشمانی تيز بين مرا جستجو می کند و من آرامتر از آبی آرام ِ بلند ــ از او دور می شوم ــ دورتر ــ و باز هم دورتر ...

خلوتگه عشق آنجاست که تو را حضوری ست و گوشه چشمی و نظر بازی يی سخت مستانه!


و خاطرات يکی پس از دگر پاک می شوند.
و من با ذهنی پاک شده به دنيايی تيره گام خواهم برداشت...

....



 
ديگه دلم تنگ شده ....
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

يه وقتايی که خيلی می خوای نيست..
می خوای روز باشه...اما شبه!
می خوای اصلا نباشی، اما هستی...
خب نمی دونم راز اين دنيا چيه...کجاست!

تــــو هم که نيستی...وقتی يادم مياد که خودم بهت ميگم..اشکالی نداره..خودمم...
من نمی دونم کجـــام؟! اصلا چرا نيستم؟ چرا هستم؟ چرا تو نيستی!؟

ديگه دلـــــم تنـــــگ شده!!!

همين!



 
اعتراض ...
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤  

● اعتراض به بودن و حضور نداشتن!
اعتراض به خواستن، اما نتوانستن!
اعتراض به درازای شبهای پر از تنهايی!
اعتراض به شعارهای پوشالی!
اعتراض به انتخاب دل و سکوتِ عقل!
اعتراض به تنها بودن!
اعتراض به سايه های تاريک و مبهم!
اعتراض به دلواپسی های مکرر!
اعتراض به سرود ِ آفرينش که گاه بيهوده ترين سرود ست!
اعتراض به نگاه آنچنانی!
اعتراض به واژه های داغِ که فقط گفته شدند!
اعتراض به من که نبودم!
اعتراض به آب، که گل آلوده شدست!
اعتراض به ماه که غبار آلوده شدست!
اعتراض به باد که افسار گسيخته شدست!
اعتراض به يک بادبادک که دست نخورده می ترکد!
اعتراض به درخت بيد که عاشق نشده، مجنون شده است!
اعتراض به گل شقايق، که پرپر شده است!
اعتراض به کوچ نا بهنگام مرغ مهاجر!
اعتراض به لاله، به نيلوفر، به ناز!
اعتراض به دم ِ بدون ِ بازدم!
اعتراض به لب نگشودن و حرف نزدن!
اعتراض به نيــــــــاز!

و اعتراض به جمله « به خاطر تو ... » که فقط لفظ است و دگر هيچ!
اعتراض به خــــــــو ا ب!

اعتراض به تــو!

و اعتراض به هزاران اعتراض ديگر....!

...



 
.....
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٤  

فقط بيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــا.....

۳ تا نقطه...

زودتر

ولی سلامت

دلم برای اون لبخند لک زده...!

همين



 
اگر گفتيد فرق ما چيه ؟
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤  

اگر گفتيد فرق واحد پول ايران و اينگليس چيست ؟

در اينگليس شما يک کيف اسکناس می بريد و با آن يک ماشيم می خريد ، اما در ايران شما يک ماشين اسکناس می بريد و با آن يک کيف می خريد .

اگر گفتيد فرق گردش در تهران و پاريس چيست ؟

در پاريس شما هر وقت بخواهيد گردش کنيد از ماشين پياده می شويد و در تهران شما هر وقت خواستيد گردش کنيد سوار ماشين می شويد .

اگر گفتيد فرق محل کار ايرانی ها و آمريکايی ها چيست ؟

مردم آمريکا در خانه استراحت می کنند ، در اداره کار می کنند و در خيابان تفريح ؛ اما مردم ايران در خانه تفريح می کنند ، در اداره استراحت می کنند و در خيابان کار .

اگر گفتيد فرق يک نويسنده ايرانی با يک نويسنده آلمانی چيست ؟

يک نويسنده آلمانی وقتی نوشته هايش چاپ شد معروف می شود و يک نويسنده ايرانی وقتی جلوی چاپ نوشته هايش گرفته شد معروف می شود .

اگر گفتيد فرق يک مجرم در ايران با يک مجرم در جاهای ديگر چيست ؟

در همه جا آدم اول جرمش معلوم می شود و بعد زندانی می شود ، در ايران آدم اول زندانی می شود و بعد جرمش معلوم می شود .

اگر گفتيد تفاوت دشمن در ايران با جاهای ديگر دنيا چيست ؟

در همه جای دنيا آدم وقتی دشمن داشته باشد جلوی کارش گرفته می شود، در ايران وقتی آدم ها دشمن داشته باشند تازه انگيزه کار پيدا می کنند .

اگر گفتيد تفاوت موسيقی در تهران با موسيقی در جاهای ديگر دنيا چيست ؟

در همه جای دنيا وقتی موسيقی در مکان عمومی پخش می شود صدای آن را زياد می کنند و وقتی در خانه پخش می شود صدای آن را کم می کنند ، اما در ايران وقتی موسيقی را در خانه پخش می کنند صدای آن را زياد می کنند و وقتی در مکان عمومی آن را پخش می کنند صدای آن را کم می کنند .

 

 



 
گفتگو های تنهايی
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤  

الف : يادته گفتی من عاشق نمی شم ، اونم اينطوری!

 ب   : آره، اما شدم ، حالا که شده!

الف ( با خنده ) : خب آره، اما فکر کنم اشتباه کردی!

ب   : ببين اشتباه نکردم فقط نمی دونم چيکار کنم ...همين!

الف : حالا جدا می خوای چيکار کنی!

ب  : خــــــــــــب نمی دونم ، توچرا همش  هی می پرسی!!

الف : منم نمی دونم ،شايد ته دلم اينطوری آروم بشه!

ب : مگه وقتی می گم دوست دارم .....دلت آروم نميشه؟؟!!

الف : نمی دونم ...هم آروم ميشه هم نه! ــ  تو دلم آشوب می شه...

ب  : آره می دونم چی می گی...

الف : می دونی ــ وقتی فکر می کنم ....همش می گم اگه اينطوری بشه .....اگه اونطوری بشه....و هزارتا اگر ديگه....از اون بدتر اينه که ، بعد از هر اگر ...يک اما هم میــــــاد....اونش خيلی بده..!

ب  : ببين خب بهش فکر نکن ....

الف : حرف ِ الکی نزن.....تو خودت می تونی بهش فکر نکنی؟؟!!

ب (سکوت کرد و نگاه کرد....)

الف : بـــاز که اونطوری نگاه کردی...!
ب   : چه جوری نگاه کردم؟!

الف :اونطوری که دل آدمو می بری ديگه....!

ب : بيين من نمی خوام دل هيچ آدمی رو ببرم.....فقط می خوام دل ِ تو رو ببرم! همیـــــــن!

الف : آره ....اونو که خيلی وقته بردی....

ب  : ببين بــــــــاور کن دوســت دارم!

الف : بـــــــــاور می کنم....باور می کنم!

ب ( بــاز هم با همو ن نگاه ....نگاه ِ ماورايی ....فقط نگاه می کنه...)

الف : تو خيـــلی خوبــــــی ....خيــــــــــــــــــلـــــی !

ب  : آخه تو چون منو دوست داری اينطوری می گی....

الف : من .....من........ببين من هر چی کلمه و واژه بلدم ...تو که هستی یـــــادم می ره.....

ب  : منم همينطور!

الف  : ببين فقط « دوست دارم » یــادت نره.....گرچه اگه اونم يادت رفت زياد مهم نيست.....چون چشمـــــــــــات حــــــرف می زنه و مـی گه....!

ب (بازم نگاه می کنه و سرشو به علامتِ تاييد تکون می ده!)

الف (ديگه نمی تونه چيزی بگه!!!)

................

دوتـــــــايی ساکت می شن.....!

....................................................................................................

جا مونده ها :

۱ - من نمی خوام دوباره برگردم مدرسه ... خسته شدم ... ای کاش هيچ وقت مدرسه نمی رفتيم .

۲- همه چيز عيد يه طرف اين ديد بازديد ها هم يه طرف ... خدايی خيلی خوش می گذره .

۳ - ای کاش حداقل اون موضوع رو هيچ وقت نمی فهميدم ... اون جوری حداقل دلم خوش بود که ... .

 

 



 
خدايا ...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٤  

نيايش در واپسين ساعات سال ۸۳ ... ( با كمی تاخير !!! )

خدايا

به هر که دوست می داری بياموز که «عشق از زندگی کردن بهتر است» وبه هرکس که دوست تر می داری ، بچشان که « دوست داشتن از عشق برتر ».

خدايا

به من توفيق

تلاش در شکست

صبر در نا اميدی

رفتن بی همراه

جهاد بی سلاح

کار بی پاداش

فداکاری در سکوت

دين بی دنيا

مذهب بی عوام

عظمت بی نام

خدمت بی نان

ايمان بی ريا

خوبی بی عظمت

مناعت بی غرور

عشق بی هوس

                                                          

                        روزی کن ........ .

 

 

 

                                                           



 
سال نو مبارک
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٤  

۰ اگر می دانستم اين آخرين باری است که به خواب رفتنت را می بينم ، تو را محکمتر در آغوش ميگرفتم و دعا می کردم تا خداوند تو را برايم حفظ کند .

۰ اگر می دانستم اين آخرين باری است که بيرون رفتنت را از اين در می بينم ، تو را در آغوش ميگرفتم و می بوسيدم و بار ديگر صدايت می زدم تا يک بوسه ی ديگر از تو بگيرم .

۰ اگر می دانستم اين آخرين باری است که صدايت را می شنوم ، آن را ضبط می کردم و هر روز به آن گوش می دادم .

۰ اگر می دانستم اين آخرين باری است که می توانم يک دقيقه وقت صرف کنم و بگويم    ” دوست دارم  “ اين کار را می کردم ، به جای آنکه تصور کنم ” خودت “ ميدانی .

۰ اگر می دانستم که اين آخرين باری است که با تو خواهم بود، هرگز نمی گذاشتم که اين فرصت از دست برود .

۰ مطمئنا هميشه فردايی هست تا يک غفلت را جبران کنيم و هميشه شانس دوباره ايی هست تا همه چيز را از نو بسازيم .

۰ هميشه وقت هست تا بگوئيم ” دوستت دارم “ و مطمئنا شانسی ديگر برای اينکه بپرسيم ” کمکی از دستم بر می آيد ؟ “

۰ اما اگر اشتباهی کرده باشيم و فقط امروز را داشته باشيم ؛ می خواهم بگويم چقدر دوستت دارم و اميدوارم هرگز اين را از ياد نبری .

۰ فردای هيچ کس معلوم نيست ، نه پير و نه جوان و امروز ممکن است آخرين فرصتی باشد که بتوانيم آنهايی  که دوست می داريم محکم در آغوش بگيريم ، پس اگر منتظر فردا هستيد چرا امروز را از دست بدهيد ؟ شايد فردا هرگز از راه نرسد و حسرت آن را بخوريد .

۰ حسرت آنکه برای يک لبخند يا بوسه وقت نگذاشتيد و آنقدر سرتان شلوغ بود که نتوانستيد ديگران را به آخرين آرزوهايشان برسانيد .

۰ پس آنان را که دوست داريد امروز محکم بغل کنيد و در گوش آنها بگوييد چقدر دوستشان داريد و چقدر برايتان عزيزند .

۰ و اگر فردا هرگز از راه نرسد ، امروز حسرت هيچ چيزی را نخواهيد خورد .

 



 
شروعی دوباره ....
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳  

سلام ...

نميدونم چی شد كه قرار شد دوباره اينجا بنويسم . در حال حاضر دلم خيلی گرفته . در هر صورت دوباره به نوشتن افتادم .

ايام سوگواری امام حسين را به همه عاشقان حسين تسليت می گم .

راستی تازگی ها به اين نتيجه رسيدم كه چيزی به اندازه نوحه خونی ها و دسته های محرم دلمو آروم نمی كنه ... به نظر من قشنگترين و غمگين ترين آهنگ ها هم هيچ وقت قشنگی سينه زدن ها و طبل زدن های هماهنگ محرم رو نداره .

موسيقی كه با وجود اين همه سال هنوز تكراری نشده و نخوهد شد . الان كه اينا رو می نويسم صدای دسته می آد . پنجره رو باز می كنم تا صداش رو واضحتر بشنوم اما ديگه مثل سال های قبل حوصله ندارم كه برم و تماشا كنم ... .

برم و چی رو ببينم .. شاهد چشمك .... . بيخيال .

جا مونده ها :

۱ - يه مدتی كه آهنگ آدم فروش برام معنی پيدا كرده .

۲ - صميمی ترين دوستم منو فروخت .

۳ - آخ كه اين صدا چقدر قشنگه .

 



 
 
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳  

سلام ...

اميدوارم که حال همتون خوب باشه ... راستش پيرو پست قبلی دوستان زحمت کشيدن و نظراشونو دادن که جا داره همين جا از تک تکشون تشکر کنم ... از اين رو منم می خوام که قبل از اينکه ديگه فرصت نکنم که اين وبلاگ رو دوباره به روز کنم ، اين بحث رو جمع کنم ... از اين رو از بين نظرات شما چند مورد که خيلی جالب بود رو می نويسم ....

دوست خوبی با نام مستعار «  خودم:D  » گفته اند :

سلام و ... پريسا جون با خيلي از حرفات موافق ... و در مورد بعضي ها ممتنع هستم !!! و البته من معمولا عموميت دادن رو همون قضاوت يه كم زود رس مي دونم ... پريسا جان مي دوني من ميگم نمي شه گفت كه چرا آدماي اينجا اينجوري فكر ميكنند و مثلا مردم فلان كشور يا قاره ! يه جور ديگه ... همه ما آزاديم كه هر جور بخوايم فكر كنيم ... و شايد تو افکارمون آزادیم و خدا یه حال باحال داده ! یه جوری که دست هیچ کی بهشون نمیرسه مگه اینکه فقط خودمون بخوایم . اگه اين چيزها!بعضي وقتا ناراحتت ميكنه كه چرا فلاني ها مثلا به جاي خوشحالي براي تولد امام علي بيشتر به فكر اين هستند كه هديه اي براي پدر بگيرند يا مهموني بدند يا اصلآ اسم مثلآ امام سجاد رو نمي دونند ... تو همون جوري عمل كن كه فكر ميكني دوست داري و درسته و بزار هر كي هر جور خوشحال تره همون كار رو بكنه ... آخه هم خدا خوشحال بودن همه آفریده هاش رو همیشه خیلی دوست داره ... در ضمن اگه از خودت شروع كني و بقيه . مثلآ اطرافيانت ببينند... هوس امتحان کردن به سرشون میزنه ! موافقی که گوناگونی دنیا رو زیباتر میکنه ؟ همینطور وبلاگت و ؟!

Δ : در مورد اينکه ما آدما آزاديم که هر جور که بخوايم فکر کنيم که توش شکی نيست و همچنين  بايد مواظب باشيم تا عقايدمون رو به ديگران تحميل نکنيم ... هدف من هم از ست قبلی چيزی غير از تحميل عقايدم بود ... اونا فقط شکوه کوچيکی از خودمون بود .... و ديگه اينکه من تو نوشته هام خيلی سعی کردم که از عموميت دادن پرهيز کنم ولی هر چی سعی کردم ديدم که نميشه مگه اين نيست که هميشه تر و خشک با هم می سوزه !!! ديگه اين که من از اينکه چنين اعياد بزرگی به افتخار بزرگ ديگری بيشتر زينت داده اند نه تنها ناراحت نيستم بلککه بر عکس ... منظور من اين بود که گاهی اينقدر درگير حاشيه ها می شيم که فراموش می کنيم به چه مناسبتی فرضا امروز شده روز پدر ... .

خواهر خوبم بيتا جان گفته :

می دونی چرا ما از اسلام فقط نوحه خوونی و عزاداری را می دونيم . برای اينکه از اول بهمون اينجوری نشون دادن . از اول اينجوری ذهنمون را شستشو دادن . ما هيچ وقت حق انتخاب نداشتيم . فقط هر چی بهمون گفتن عمل کرديم . ما فقط می دونيم مسلمون هستيم چون تو شناسنامه امون نوشته . فقط همين . اين نظام هم که ديگه واقعا يه حال اساسی به همه مسلمونها و اسلام داده . راستی می دونی که تو دنيا اکثر کشورها به ايرانيها به چشم وحشی نگاه می کنن ....

Δ : بله ...متأ سفانه درسته ... تو دنيا به ما بيشتر به چشم وحشی نگاه می کنن البته گذشته از اون که مغز اونا رو هم از اول عليه ما شستشو دادن ، غير از اون ... به دليل اينه که ما ايرانی ها فرهنگمون رو گم کرديم...شديم يه پا آدمای بی فرهنگ ... اينو می تونی از يادگاری هايی که پشت صندلی های اتوبوس می نويسن متوجه شی ... برای ما از اول اينکه شهر ما خانه ما مفهومی نداشته و نخواهد داشت ... نمی دونم شايد بهتر بود که مسئولان شهرداری از اول شعار بهتری رو می ساختن !!!

می دونی من يه جايه معتبر خوندم که ايرانی ها در قرن ها يش که تو اروپا جهل و کثيفی موج می زد ، نوشيدنی هاشونو با  نی  می خوردن ... حالا خودت قاضی شو ... راستی کی می شه وکيل مدافع ؟؟؟!!!!!

راستی می دونی تو دنيا اکثر کشور ها حضرت علی رو با شمشيرش می شناسن !!!

مريم جون هم گفته که با نظر خودم:D موافقم و  ديگه اينکه ...

بذار هر جور که دوست داريم خدا رو دوست داشته باشيم می ترسم اگه بخوايم راه اصليشو پيدا کنيم خيلی دير شه

Δ : بله ... ممکن که دير شه ولی ارزشش رو داره ... حتی اگه اون قدر دير باشه که فرصت يک ساعت زندگی کردن رو هم نداشته باشيم ... هر چی باشه بهتر از اينه که يه عمر از خدا برای خودمون يه چيزی شبيه به اسطوره بسازيم ...

نوشته های آقا محمد امير خانی هم خيلی جالب بود ... اينه که من خصوصی جوابشونو دادم اگه مايل بودين که جوابشو بخونين زحمت بکشين برين اينجا  که هم تو مسابقه شرکت کنين و ۱۰ ساعت اکانت شبانه جايزه بگيرين هم اينکه نظر منو بخونين ...

...............................................................................................................

گذشته از تموم اينا تا موقعی که بيرون گود نشستيم از چيزی خبر نداريم اما وقتی وارد يه موضوعی می شيم تازه می بينيم که چه خبره ... اينه که اگه می خواين از چيزی سر در بيارين بهتره راجبش مفصل تحقيق کنين ... خصوصا اگه اين چيزی که می خواين دربارش تحقيق کنين راجب ايران باشه ....

راستش ما پارسال بايد در مورد يه موضوعی تحقيق ميکرديم که ۶ نمره پايانی رو داشت ..ما هم موضوع آلودگی هوای تهران رو انتخاب کرديم ... ( بگذريم که من خودم جور سه نفر ديگه رو کشيدم و سر اين تحقيق سرتاسر عيد تو اتاقم بودم  ) اما سر همين تحقيق خيلی چيزا دستگيرمون شد ... مائل پشت پرده ... اختلافات .. راستش کلی از يه مسئولی وقت می گرفتيم .. دقيقه نود ايشون جلسه داشتن ... حتی به جاهايی رسيديم که  نبايد می رسيديم ... خلاصه هر چی ديديم رو خيلی صريح  نوشتيم ( چيزايی که به عقيده خيلی ها نبايد می نوشتيم ) ... تحقيق ما به گونه ای بود که بايد دائما آمار می گرفتيم در تهايت يه مسئول که نمی شه اسمشو گفت آب پاک رو رو دست ما ريخت و گفت که اين آمارهايی که شما از سازمان امار می گيرين دستکاری شده ( اونم به مقدار محسوس ) !!! راستش تحقيق ما اينقدر خوب بود که دبيرمون فرستاد منطقه و ما تا يه مدت داشتيم از نگرانی می مرديم که مبادا چرت و پرت هايی که اون تو نوشته بوديم رو شه ...

نمی خوام وارد سياست شم ... فقط سربسته گفتم تا حساب دستتون بياد که ما خودمون بايد ايرانمون رو آباد کنيم ... اگه مثلا من امروز به اين فرهنگ برسم که شهر ما خانه ماست و خودم رعايت کنم و در آينده به بچه هام هم همين رو آموزش بدم و اين چرخه ادامه پيدا کنه مطمئن باشيد که طولی نمی کشه که ما به اون جايگاهی که حقمونه می رسم ... فراموش نکيم که اين ما هستيم که آينده ايران رو می سازيم ... آينده برای ماست ... اين منم که قرار رئيس جمهور شم ... اين منم که قرار تو مجلس قانون نصب کنم و يا بيماری رو از مرگ نجات بدم يا معابر و خيابونا رو تميز کنم و... .

...............................................................................................................

راستی ممکنه اين وبلاگ ديگه هيچ وقت به روز نشه پس همين جا از همتون خداحافظی می کنم ... .

...............................................................................................................



 
عيدت مبارک
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳  

به نام خدا ...

عيد همتون مبارك ...

امروز براي اولين باره كه مي خوام اينجا بنويسم و چه روزي بهتر از امروز ... بعثت آخرين ناجي خدا ... آره امروز مي خوام از يه چيزه ديگه چيزي غير از عشق . غم و شادي و ... بگم پس اگه حوصله خوندن نداري همين الان اون دگمه ضربدر بالاي صفحه رو كليك كن و برو ... بلكه شايد آدرس اشتباه اومده باشي ... ( آخه ما عادت كرديم كه خودمونو گول بزنيم و اعتراف مي كنم كه تو اين مورد رو دست نداريم ... البته با اينكه تو اين جهاني كه ديگه حتي لايه ازن هم تحمل اين همه آلودگي رو نداره , دست رو دست زياد شده ولي ما قهرمانانه نمي ذاريم كسي از ما جلو بزنه اين عنوان قهرماني رو جلويه صورتامون گرفتيم تا واقع بين نباشيم ... تا فراموش كنيم كي هستيم و چي شديم ....) بي شك جاي هيچ گونه خرده گيري به آقاي بوش نيست كه اينچنين راحت در مورد ايران ما حرف بزنه ... ما از اسلام تو كشورمان چيزي به جز نام طولاني جمهوري اسلامي ايران رو باقي نذاشتيم ....

اما امروز نمي خوام از بوش . شارون و يا آقاي خاتمي بگم ... ( راستي ما حتي عادت نكرديم كه خودمون به رييس جمهورمون احترام بذاريم ... اونوقت ...) امروز نمي خوام از برنامه هاي هسته ايي ايران يا بودجه بندي هاي اقتصاذي ايران بگم يا كه وارد سياست شم ...

نه مي خوام از عشق و يه قلب تير خورده بگم نه از بريتني و نامزد جديدش ... نه از كنسرت چند روز ديگه شادمهر ........... امروز مي خوام از يه موضوع قديمي ولي ابدي از يه موضوع فراموش شده بگم ... از خدا.

خدايي كه حالا ديگه تو فعاليت هاي روزانه ما جايي نداره ... اما چرا اگه يه وقت تيرمون به سنگ خورد يادش مي افتيم ... خدايي كه حالا ديگه براي هممون مثل يه قهرمانه ... آخه هر چي بخوايم بهمون ميده ...

خدايي كه از رگ گردن هم به ما نزديك تره ... خدا وكيلي تا حالا شده پنج دقيقه به اين موضوع فكر كني ؟ كه آخه اين يعني چي ؟؟؟ اصلا ممكنه ؟؟!!!

اگه فقط يك دقيقه كامل فقط به اين موضوع فكر كني ميبيني كه اصلا برات قابل درك نيست اون وقته كه به كودني خودمون پي مي بريم ...

‌‌‌‌ًً‌ْْْْيك ساعت فكر كردن بهتر از هفتاد سال عبادت است ...

چرا اين قدر كليشه ايي شديم ؟؟ ... در يك كلام چرا خودمون رو گم كرديم ؟؟؟ چرا نمي خوايم قبول كنيم كه تا زماني كه خدا را داشتيم تو جهان يه جايي هم براي ما بود ... اين روزا اينقدر كليشه شديم كه فقط عادت كرديم روزاي عيد رو به هم تبريك بگيم  ... ولادت حضرت علي مبارك ... ولادتي كه  بيشتر از اينكه از تولد مولود كعبه خوشحال باشيم تو خيابونا سرگرم خريدن كادوي روز پدر هستيم !!!

الان يه دزد ميخواد از ديوار بره بالا ميگه يا علي !!

چرا فقط وقتي مي خوايم يه وزنه رو بالا ببريم ميگيم يا ابالفضل ...

چرا نمي تونيم يه عاشق با خدا باشيم ؟؟

چرا نميتونيم تو گوشه گوشه زندگيمون خدا رو هم داشته باشيم ؟

چرا از بچگي عادت كرديم كه روزاي ولادت و يا حتي شهادت ( !!! ) خوشحال باشيم صرفا به اين خاطر كه مدرسه ها تعطيله ...

چرا بايد تا آخر عمرمون تنها اسما مسلمان باشيم و اين لقب عظيم را تا آخر عمرمون دنبال خودمون يدك بكشيم بدون اينكه ذره ايي از اون رو درك كرده باشيم ...

چرا اسلام براي ما تو ماه محرّم و رمضان تعريف شده ؟؟؟

چرا نمي خواهيم باور كنيم كه اگر امروز پيامبر بر حيوانات جنگل مبعوث مي شد تعاليم مقدسه او بيشتر اثر مي كرد تا بر من اشرف مخلوقات ...

چرا عادت كرديم كه از جشن هاي بزرگ اسلام فقط روضه خوني و سينه زني و گريه كردن رو ياد بگيريم ؟

( البته صدا و سيماي ايران فوق العاده مقصره ... چرا برادر كوچيكه من روز مبعث بايد يره تلويزيون رو از برق بكشه و بگه : اه امروز همش روضه خونيه ؟؟؟!!!!! )

چرا ما جوون هاي ايراني هنوز ياد نگرفتيم كه ميتونيم يه جوون با خدا باشيم ...

چرا ما ايراني ها بي جنبه ايم ؟ چرا حد وسط نداريم ؟ ... چرا بعضيا اوون قدر غرق ميشن كه ديگه شورشو در مي آرن و بعضيا حتي نمي دونن نام اصلي امام سجاد چيه ؟!!

چرا ما عادت نكرديم كه شكرگزار باشيم چرا مسيحي ها قبل از غذا خوردن خدا رو شكر مي كنن اما ماها مثله اين ...

چرا اونا قبل از خواب حتما دعا مي كنن و از خدا طلب آمرزش مي كنن اما ما جووناي ايراني بايد با چشماي خيس از فراق يار بخوابيم  ؟؟؟

آخه فكر نميكنين اين قدر احساساتي بودن داره ما رو از خدامون جدا مي كنه ...؟؟؟

 

بعد از اينكه يكم رو حرفام فكر كردي يادت نره كه نظر بدي ... آماده شنيدن انتقادهاي شما هستم ...

 

       راستي ! عيدت مبارك ...

 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳۸۳  

در زندگی قطره بودن را

با تواضع بپذير

اما بدان که

آرزوی دريا شدن گناه نيست ...



 
تا شقايق هست ...
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳  

زندگی بودن ها نيست...

و

ما به بودن ها زنده نيستيم

اما

نبودن نيستی نيست

پس

بيا گونه ايی باشيم که رفتن بودنی باشد

نقطه سر خط ... .



 
 
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳  

به خدا می کوشم تا يادگاری هايت را گم نکنم

نمی گويم دوست دارم ، يا عشقت را به بار نشانده ام

خورشيد پشت پنجره پيدا می شود

زندگی با صدايی به دلپذيری نهر کوچکی مرا به خود می خواند

و حس می کنم می توانم تمام کسانی را

که در شکستنمان کوشيده اند ، ببخشم

زيباييت در همه مکان هاست

و همه زمان هايی که  ما- با هم - از دل روزگاران تلخ

گلچين کرديم

ديگر نمی خواهم به راهت بياورم تا اعتنايم کنی

انديشه ای در سرم نيست

نه ديگر نامت را در نيايش هايم فرياد می کنم

نه سر آن دارم که بند بر پايت نهم

تنها به خاطر تو زندگی می کنم

بی سودای اينکه :

لايق اين همه هستی يا نه ....

 



 
 
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۳  

                                  دلم می خواست

                                   بهانه ايی باشی

                           برای فراموش کردن همه چيز

                                           اما حالا

                                      دلم می خواهد

                                      بهانه ايی باشد

                               برای فراموش کردن تو  



 
 
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳  

تقديم به او که ميداند دوسش دارم ...

به نام خدايی عاشقان...

هوايی برای تنفس ندارم . اشكهايم بی ريا متولد می شوند و صدای مهربان او  در

گوشم زمزمه می كند، صدايی كه جدايی را توصيف ميكند، صدايی كه از اعماق وجود

عشق می آيد، اما عشقی كه ساخته يك نگاه بود، عشقی كه ساخته يكفكر رويايی

 بود ، ای كاش دستان گرمش را در دستان سرد و كوچكم داشتم ، ای كاش گرمی

نفس هايش صورت يخ زده ام را گرم می كرد ، دلم ديگر نمی تپد ، می گويد كه او را

می خواهد ، همان يار عاشق را ، همان مهربان زيبا را .

به هر جا می نگرم او را می بينم ، هر می گريم او نمی آيد تا صدای گامهايش همدم

 تنهايی های من باشد .

دلم می گويد كه مرا خيلی ساده فراموش خواهد كرد ... اما من او را عاشقانه می

 پرستم  و تنها از او خواهم نوشت.

وايی !!! چه دشوار است كه او ديگر مرا دوست نمی دارد.